تبلیغات
- اخبار روز ،متون علمی و ادبی،دانلود،آموزش وبلاگ نویسی و .. - مطالب ابر داستان
ما ســــــــــــعی میكنیم بهترین هــــــــــــــــا را در این جـــــــــــا برایتــــــــان تــــــــدار ك ببینیم

-
-
تاریخ : یکشنبه 4 تیر 1391
نویسنده : araz

حوضی بود با یک درخت انجیر قدیمی، یک گیلاس 10 ساله و یک نارنج پیر، در میانه حیاطی که چهار طرفش با دیوارهای آجری محصور شده بود. دوتخت چوبی که پدر ساخته بود و کنار حوض آب گذاشته بود، لذت بهار و تابستان را دو چندان می کرد. هُرم گرما که جانفرسا می شد تنی به آب می زدیم. پنجره ها فقط پنجره های خانه خودمان گشوده بود به سمت حیاط. همه با لباس راحتی قدم می زدیم، پی هم می دویدیم. مادر گاه با نافرمانی ما به خشم می آمد و نفرین می کرد و گاه پدر نیز همراه می شد. تفاوتی نبود، همه جا امن و امان، خواهرها به همان اندازه در حیاط راحت بودند که ما بودیم. گاه که صدای ما گوش خراش می شد مادر آقا یعقوب همسایه بغل دستی با چارقدی گل گلی و لهجه ترکی لب دیوار آجری می آمد و با مهربانی و اندکی ناراحتی می گفت:«حاجیه خانم ما هم در این خانه آسایش می خواهیم این بچه ها را جمعشان کن.»

این تنها هشداری بود که جمع مان می کرد و به اندرون می برد. بهار و تابستان و پاییز و زمستان آمدن و رفتند حیاط با سه درخت و حوض آبی اش، محصور خانه های دیگر با ساختمان هایی بالابلند و پنجره های متعدد شد. حوض خانه دیگر در میانه چهار دیوار آجری نبود و محصور پنجره هایی شد که گاه گشوده می شد بی اجازه ما، اما مشرف به حوض و حیاط خانه ما. پدر که پنجره ها را دید حکم صادر کرد که تردد خانم ها به حیاط جز بدون آداب خاص ممنوع. حوض بود اما آفتاب دیگر رمقی نداشت هرمی نداشت که تنی به آب بزنیم تا تازه کند روح و جان گرمازده را. اگرچه دیگر مادر آقا یعقوب مرده بود، اما ساختمان های بالابلند و پنجره هاشان بودند. صدای ما که به آسمان می رفت پنجره باز می شدند و به ناگاه حیاط هم خلوت می شد. تااینکه خانه ما هم بالا بلند و پر پنجره شد مشرف بر همه همسایه ها.
.......

روایت امروزی:انسانی در اضطراب آینده

ما در دنیای امروزی مان با یک واقعیت مهیب روبرو شده ایم. واقعیتی که نشان از فروریختن دیوارهای آجری خانه و گشودن پنجره هایی که نه تنها بر حیاط خانه و حوض آب و تمامی اهل و عیال مان مشرف شده اند، بلکه به چشم می بینند همه آنچه را که ما انجام می دهیم در خلوتمان. مهیب تر از آن اینکه چه بسا پیش از آنکه ما کاری را به ثمر برسانیم، حتی گمان آن نیز برای همه روشن شده باشد. پس دقت داشته باشیم از این پس نه تنها به حیاط رفتن جز با آداب خاص ممنوع شده است، بلکه به خلوت نیز بی ادب نباید نشست.




موضوعات مرتبط: نویسندگان ایرانی ,
برچسب‌ها: داستان ,
لینک های مرتبط: نارنجی ,
آخرین مطالب