تبلیغات
- اخبار روز ،متون علمی و ادبی،دانلود،آموزش وبلاگ نویسی و .. - مطالب نویسندگان ایرانی
ما ســــــــــــعی میكنیم بهترین هــــــــــــــــا را در این جـــــــــــا برایتــــــــان تــــــــدار ك ببینیم

-
-
تاریخ : شنبه 23 شهریور 1392
نویسنده : سعید ابدالی

کامپیوترها بسیاری از کارهای ما را آسان و تسریع می کنند و به همین دلیل مردم امروزه بسیاری از کارهای خود را با کامپیوتر انجام می دهند و این دستگاه پر طرفدار در جاهایی مثل دفتر کار ، مدرسه ، دانشگاه ،بیمارستان و حتی خانه کاربرد زیادی دارد . اما متاسفانه استفاده طولانی مدت و دائمی از کامپیوتر آثار منفی زیادی برای سلامت ما دارد


مشکلات بینایی
استفاده زیاد از کامپیوتر ممکن است منجر به یک مشکل بینایی با نام سندرم بینایی کامپیوتر شود . وقتی که ما برای خواندن مطالب به صفحه کامپیوتر خیره می شویم ، بخاطر اینکه وضوح و سطح کنتراست نوشته ها به اندازه نوشته های چاپ شده روی کاغذ نیست ، فشار بیشتری به چشم ما وارد می شود و به همین دلیل پس از مدتی کابران دائمی کامپیوتر ممکن است به سندرم بینایی کامپیوتر مبتلا شوند. احساس فشار بر روی چشم ، تاری دید ، سردرد و خشک شدن چشم ها از جمله نشانه های این سندرم هستند . این علائم معمولا" موقتی هستند و زمانی که شما از کامپیوتر استفاده نمی کنید کمتر می شوند.


مشکلات فیزیکی
بسیاری از افرادی که برای مدتهای طولانی از کامپیوتر استفاده می کنند از سردرد و همین طور درد در ناحیه مچ ، بازو و گردن شکایت می کنند. این دردها معمولا" در نتیجه حالتهای نادرست بدن در هنگام استفاده از کیبورد ، ایجاد می شوند . اما گاهی اوقات نیز در اثر خستگی بیش از حد عضلات چنین دردهایی را تجربه می کنیم . بنابراین در هنگام استفاده از کامپیوتر حتما" دقت کنید که طرز نشستن شما صحیح باشد و هر ساعت یکبار حتما" بخودتان استراحت بدهید.


اشعه های مضر
بسیاری از مانیتور ها لامپ اشعه کاتدی دارند و در نتیجه اشعه ایکس منتشر می کنند و به سلامت ما آسیب می رسانند. به همین دلیل قرار گرفتن در مقابل مانیتور کامپیوتر برای مدت طولانی ممکن است منجر به بیماریهایی مثل سرطان، تومور، سقط جنین ، سردرد و بی خوابی شود. بنابراین با محدود کردن مدت استفاده از کامپیوتر در طول روز و حفظ فاصله مناسب از آن سعی کنید کمتر در معرض این اشعه قرار بگیرید.


اعتیاد
شما با استفاده از کامپیوتر می توانید به اطلاعات و سرگرمی های بی شماری دسترسی داشته باشید . افرادی که برای دسترسی به این اطلاعات و سرگرمی های بی پایان از کامپیوتر استفاده می کنند معمولا" معتاد آن می شوند. برای مثال یک فرد ممکن است به خواندن مقالات اینترنتی ، بازیهای آنلاین و یا صحبت کردن با دیگران در چت روم ها اعتیاد پیدا کند و این اعتیاد ممکن است باعث شود که فرد از خانواده ، فعالیتهای اجتماعی و حتی درسهای مدرسه ودانشگاه غافل شود.

 

 

 




موضوعات مرتبط: نویسندگان ایرانی ,
تاریخ : شنبه 25 آذر 1391
نویسنده : سعید ابدالی
بهترین مدیر كسی است كه قادر است افرادی خوب را برای كارهایی كه می‌خواهد انجام شود انتخاب كند و آن قدر خوددار باشد تا از مداخله در كارهایی كه آنها انجام می‌دهند پرهیز كند.

1- بجوئید تا بیابید و بدانید با زحمت و تلاش چیزی را از دست نمیدهید (اسوپ، افسانه‌نویس یونانی)

2- برنامه‌های توسعه مدیریتی ما در محل كار صورت می‌گیرد نه در كلاس‌های مختلف آموزشی. (ژوزف شرسن)

3- ترجیح می‌دهم كه ملتم به سیاست‌های اقتصادی من بخندند تا اینكه از ولخرجیهایم گریان شوند. (پادشاه سوئد)

4- برای آنكه مدیر شوید باید از پایین شروع كنید، استثناء هم وجود ندارد. (هنری بلاك)

5- با هشت ساعت كار صادقانه در روز می‌توانید به ریاست برسید و روزی 12 ساعت كار كنید. (رابرت فراست)

6- برای بهبود ارتباطات كامپیوتری باید كمر بوروكراسی ایجاد شده را شكست. (مایكل آلبرشت)

7- مدیران نالایق اغلب به نصیحت و مشاوره آخرین كسی كه با او صحبت می‌نماید گوش می‌كند. (وارن بنیس)

8- مدیر باید جرأت آن را داشته باشد كه گاهی برخلاف رأی متخصصان عمل كند. (جیمز كالاگان)

9- هیچ چیز برای كارمندان ارزشمندتر از سهیم كردن آنها در چرخه تصمیم‌گیری نیست. (جودیت باردویك)

10- مدیریت مشاركتی این است كه افراد مناسب را در زمان مناسب در چرخه تصمیم‌گیری وارد كنیم. (واین بارلو)

..........ادامه مطلب را بخوانید
ادامه مطلب

موضوعات مرتبط: نویسندگان خارجی , نویسندگان ایرانی , سخن بزرگان ,
تاریخ : شنبه 25 آذر 1391
نویسنده : سعید ابدالی
1- کم توقع باشیم؛ از همسرمان آن‌قدر انتظار داشته باشیم که بتواند به انتظارات پاسخ دهد.

2- گذشت کنید؛ مطمئنا زندگی بدون خطا نیست و هر کدام از ما دچار اشتباهاتی می شویم و با گذشت می شود زندگی شیرین تری داشت.

3- این را قبول کنید که او با یکسری عادات و خو ی ها بزرگ شده است و راحت نمی تواند آنها را کنار بگذارد. به او فرصت دهید.

4- به خاطر همسر خود کمی از مطالب مفید و روانشناسی استفاده کنید؛ چرا که ما تجربه کافی را در اوایل زندگی نداریم.

5-قدر حال را بدانید شاید فردا دیگر دیر باشد.

6- این را خوب درک کنید که می توانید بهترین لحظات رو با همسر خود داشته باشید؛ هیچ کس نمی تواند جای همسر شما رو بگیرد.

7- صبور باشیم؛ اگر رفتار همسرمان را خوشایند نمی‌دانیم بهتر است با حوصله و تأمل و در شرایط مناسب او را از چگونگی رفتارش آگاه کنیم.

8- منطقی رفتار کنیم؛ مسایل را منطقی و درست بررسی کنیم و به جای منافع شخصی، مصالح زندگی مشترک را در نظر بگیریم و بی‌طرفانه قضاوت کنیم.

9- مثبت‌نگر باشیم؛ با بیاد آوردن لحظات شیرین زندگی بدبینی را از خود دور کنیم، به رفتارهای خوب همسرمان بیشتر بیندیشیم و جنبه‌های خوب زندگی را فراموش نکنیم.

10- خوش‌بین باشیم؛ داشتن نگاه خوش‌بینانه به زندگی و اطرافیان باعث ایجاد آرامش و بذل محبت و عاطفه می‌شود.

11- یک‌دل باشیم؛ درک متقابل موجب ایجاد تفاهم می‌شود و یکدلی به وجود می‌آورد.
ادامه مطلب را بخوانید ....

ادامه مطلب

موضوعات مرتبط: نویسندگان ایرانی , سخن بزرگان ,
تاریخ : سه شنبه 14 آذر 1391
نویسنده : araz
هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش؟
نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش؟

آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش
وآن سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش

هر که از یار تحمل نکند یار مگویش
وآن که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش

چون دل از دست به در شد مَثَلِ کُّره توسن
نتوان باز گرفتن به همه شهر عِنانش

به جفایی و قفایی نرود عاشقِ صادق
مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش

خفته‌ی خاکِ لحد را که تو ناگه به سر آیی
عجب ار باز نیاید به تن مرده روانش

شرم دارد چمن از قامتِ زیبای بلندت
که همه عمر نبوده ست چنین سرو روانش

گفتم از ورطه‌ی عشقت به صبوری به درآیم
باز می‌بینم و دریا نه پدید ست کرانش

عهد ما با تو نه عهدی که تَغَیُّر بپذیرد
بوستانی ست که هرگز نزند باد خزانش

چه گنه کردم و دیدی که تَعَلُّق ببریدی؟
بنده بی جرم و خطایی نه صواب ست مرانش

نرسد ناله‌ی «سعدی» به کسی در همه عالم
که نه تصدیق کند کز سر دردی ست فَغانش

گر فِلاطون به حکیمی، مرضِ عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد زِ سرِ رازِ نهانش

سعدی

خط زیبای استاد علیرضا کدخدایی  



موضوعات مرتبط: نویسندگان ایرانی , شاعران , سخن بزرگان ,
برچسب‌ها: اشعار و نوشته های پند آموز ,
تاریخ : پنجشنبه 13 مهر 1391
نویسنده : araz
شکارچی، سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت. می توانست روی آب راه برود! وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید. روزی یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه دعوت کرد. او و دوستش شکار را شروع کردند و چند مرغابی شکار کردند. بعد به سگش دستور داد که مرغابی های شکار شده را جمع کند. سگ در تمام مدت چند ساعت شکار، روی آب می دوید و مرغابی ها را جمع می کرد. صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره سگ شگفت انگیز نظری بدهد یا اظهار تعجب کند، اما دوستش چیزی نگفت! در راه برگشت، او از دوستش پرسید آیا متوجه چیز عجیبی در مورد سگش شده است؟ دوستش پاسخ داد: بله، در واقع، متوجه چیز غیر معمولی شدم! سگ تو نمی تواند شنا کند!
امان از دست منفی گراها! این دسته از مردم قادر به درک خوبی‌ها و شادی‌ها نیستند. اگر به آنها بگویید که امروز روز بسیار قشنگی است حتما از اتفاق ناگوار قریب الوقوعی خبر می‌دهند؛ اگر از موفقیت امتحان میان ترم خود خبر دهید، در مقابل از سختی امتحانات نهایی به شما هشدار می‌دهند. آنها شادی را نابود می‌کنند. دید مثبت شما به زندگی جای خود را به بدبینی و منفی بافی می‌دهد. قبل از آنکه متوجه شوید، منفی گرایی در ذهن و روح شما جایگزین شده و همه شادی‌ها پشت شیشه‌های خاکستری پنهان می‌شود!




موضوعات مرتبط: نویسندگان ایرانی ,
برچسب‌ها: داستانهای کوتاه و خواندنی ,
تاریخ : پنجشنبه 13 مهر 1391
نویسنده : araz
کمتر کسی است از ما که داستان «چوپان دروغگو» را نخوانده یا نشنیده باشد. خاطرتان باشد این داستان یکی از درس های کتاب فارسی ما در آن ایام دور بود
حکایت چوپان جوانی که بانگ برمی داشت: «آی گرگ! گرگ آمد» و کشاورزان و کسانی از آنهایی که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بیل و چوب و سنگ و کلوخی، دوان دوان به امداد چوپان جوان می دوید و چون به محل می رسیدند اثری از گرگ نمی دیدند. پس برمی گشتند و ساعتی بعد باز به فریاد «کمک! گرگ آمد» دوباره دوان دوان می آمدند و باز ردی از گرگ نمی یافتند، تا روزی که واقعا گرگ ها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: «کمک» کسی فریاد رس او نشد و به دادش نرسید و الخ...

«احمد شاملو» که یادش زنده است و زنده ماناد، در ارتباط با مقوله ای، همین داستان را از دیدگاهی دیگر مطرح می کرد. می گفت: تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ می گفت، حال اینکه شاید واقعا دروغ نمی گفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که:

گله ای گرگ که روزان وشبانی را بی هیچ شکاری، گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتی برمی آورند که در پس پشت تپه ای از آن جوانکی مشغول به چراندن گله ای از خوش گوشت ترین گوسفندان وبره های که تا به حال دیده اند. پس عزم جزم می کنند تا هجوم برند و دلی از عزا درآورند. از بزرگ و پیر خود رخصت می طلبند.

گرگ پیر که غیر از آن جوان و گوسفندانش، دیگر مردان وزنان را که آنسوترک مشغول به کار بر روی زمین کشت دیده می گوید: می دانم که سختی کشیده اید و گرسنگی بسیار و طاقت تان کم است، ولی اگر به حرف من گوش کنید و آنچه که می گویم را عمل، قول می دهم به جای چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نیش بکشید و سیر و پر بخورید، ولی به شرطی که واقعا آنچه را که می گویم انجام دهید. مریدان می گویند: آن کنیم که تو می گویی. چه کنیم؟

گرگ پیر باران دیده می گوید: هر کدام پشت سنگ و بوته ای خود را خوب مستتر و پنهان کنید. وقتی که من اشارت دادم، هر کدام از گوشه ای بیرون بجهید و به گله حمله کنید؛ اما مبادا که به گوسفند و بره ای چنگ و دندان برید. چشم و گوش تان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفیه گاه برگردید و آرام منتظر اشارت بعد من باشید. گرگ ها چنان کردند. هر کدام به گوشه ای و پشت خاربوته و سنگ و درختی پنهان. گرگ پیر اشاره کرد و گرگ ها به گله حمله بردند.

چوپان جوان غافلگیر و ترسیده بانگ برداشت که: «آی گرگ! گرگ آمد» صدای دویدن مردان و کسانی که روی زمین کار می کردند به گوش گرگ پیر که رسید، ندا داد که یاران عقب نشینی کنند و پنهان شوند. گرگ ها چنان کردند که پیر گفته بود. مردان کشت و زرع با بیل و چوب در دست چون رسیدند، نشانی از گرگی ندیدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خویش گرفتند.

ساعتی از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پیر دستور حملۀ بدون خونریزی! را صادر کرد. گرگ های جوان باز از مخفی گاه بیرون جهیدند و باز فریاد «کمک کنید! گرگ آمد» از چوپان جوان به آسمان شد. چیزی به رسیدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پیر اشارت پنهان شدن را به یاران داد. مردان چون رسیندند باز ردی از گرگ ندیدند. باز بازگشتند.

ساعتی بعد گرگ پیر مجرب دستور حمله ای دوباره داد. این بار گرچه صدای استمداد و کمک خواهی چوپان جوان با همۀ رنگی که از التماس و استیصال داشت و آبی مهربان آسمان آفتابی آن روز را خراش می داد، ولی دیگر از صدای پای مردان چماق دار خبری نبود.

گرگ پیر پوزخندی زد و اولین بچه برۀ دم دست را خود به نیش کشید و به خاک کشاند. مریدان پیر چنان کردند که می بایست.

از آن ایام تا امروز کاتبان آن کتابها بی آنکه به این «تاکتیک جنگی» گرگ ها بیندیشند، یک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشته اند و آن بی چارۀ بی گناه را برای ما طفل معصوم های آن روزها «دروغگو» جا زده و معرفی کرده اند.

خب این مربوط به آن روزگار و عصر معصومیت ما می شود. امروز که بنا به شرایط روز هر کداممان به ناچار برای خودمان گرگی شده ایم! چه؟ اگر هنوز هم فکر می کنید که آن چوپان دروغگو بوده، یا کماکان دچار آن معصومیت قدیم هستید و یا این حکایت را به این صورت نخوانده بودید، حالا دیگر بهانه ای ندارید.

این حکایت را با تکه شعری از سروده های «شهیار قنبری» تمام می کنم. او می گوید:

چه کسی گفت: «خداوند شبان همه است
و برادرها را تا ته درۀ سبز رهنمون خواهد بود.»

من شبان رمۀ خود بودم
و کسی آن بالا
خود شبان من معصوم نبود.

غفلت من رمه را از کف داد
غفلت او شاید
هم از این دست مرا
هم از این دست تو را
رمه را
همه را...

منبع :FB





موضوعات مرتبط: نویسندگان ایرانی ,
برچسب‌ها: ذاستانهای کوتاه و خواندنی ,
تاریخ : سه شنبه 11 مهر 1391
نویسنده : araz
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم او همیشه حضور داشت،
 ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است،
 آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد،
 تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، 
چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود.
 خدا با من همراه بود و من پشت سر او ركاب مى‌زدم حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، 
«دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم،
 «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا و ما باز رفتیم و رفتیم حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند
 و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستندخیلى سنگین‌اند و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید «ركاب بزن....»



موضوعات مرتبط: نویسندگان ایرانی ,
برچسب‌ها: ادبیات , شعرترکی , قطعات زیبا ی ادبی , مرگ , زندگی , پیری , نوجوانی , عروسی , ازدواج , جوانی , یارانه , امداد ,
تاریخ : یکشنبه 4 تیر 1391
نویسنده : araz

حوضی بود با یک درخت انجیر قدیمی، یک گیلاس 10 ساله و یک نارنج پیر، در میانه حیاطی که چهار طرفش با دیوارهای آجری محصور شده بود. دوتخت چوبی که پدر ساخته بود و کنار حوض آب گذاشته بود، لذت بهار و تابستان را دو چندان می کرد. هُرم گرما که جانفرسا می شد تنی به آب می زدیم. پنجره ها فقط پنجره های خانه خودمان گشوده بود به سمت حیاط. همه با لباس راحتی قدم می زدیم، پی هم می دویدیم. مادر گاه با نافرمانی ما به خشم می آمد و نفرین می کرد و گاه پدر نیز همراه می شد. تفاوتی نبود، همه جا امن و امان، خواهرها به همان اندازه در حیاط راحت بودند که ما بودیم. گاه که صدای ما گوش خراش می شد مادر آقا یعقوب همسایه بغل دستی با چارقدی گل گلی و لهجه ترکی لب دیوار آجری می آمد و با مهربانی و اندکی ناراحتی می گفت:«حاجیه خانم ما هم در این خانه آسایش می خواهیم این بچه ها را جمعشان کن.»

این تنها هشداری بود که جمع مان می کرد و به اندرون می برد. بهار و تابستان و پاییز و زمستان آمدن و رفتند حیاط با سه درخت و حوض آبی اش، محصور خانه های دیگر با ساختمان هایی بالابلند و پنجره های متعدد شد. حوض خانه دیگر در میانه چهار دیوار آجری نبود و محصور پنجره هایی شد که گاه گشوده می شد بی اجازه ما، اما مشرف به حوض و حیاط خانه ما. پدر که پنجره ها را دید حکم صادر کرد که تردد خانم ها به حیاط جز بدون آداب خاص ممنوع. حوض بود اما آفتاب دیگر رمقی نداشت هرمی نداشت که تنی به آب بزنیم تا تازه کند روح و جان گرمازده را. اگرچه دیگر مادر آقا یعقوب مرده بود، اما ساختمان های بالابلند و پنجره هاشان بودند. صدای ما که به آسمان می رفت پنجره باز می شدند و به ناگاه حیاط هم خلوت می شد. تااینکه خانه ما هم بالا بلند و پر پنجره شد مشرف بر همه همسایه ها.
.......

روایت امروزی:انسانی در اضطراب آینده

ما در دنیای امروزی مان با یک واقعیت مهیب روبرو شده ایم. واقعیتی که نشان از فروریختن دیوارهای آجری خانه و گشودن پنجره هایی که نه تنها بر حیاط خانه و حوض آب و تمامی اهل و عیال مان مشرف شده اند، بلکه به چشم می بینند همه آنچه را که ما انجام می دهیم در خلوتمان. مهیب تر از آن اینکه چه بسا پیش از آنکه ما کاری را به ثمر برسانیم، حتی گمان آن نیز برای همه روشن شده باشد. پس دقت داشته باشیم از این پس نه تنها به حیاط رفتن جز با آداب خاص ممنوع شده است، بلکه به خلوت نیز بی ادب نباید نشست.




موضوعات مرتبط: نویسندگان ایرانی ,
برچسب‌ها: داستان ,
لینک های مرتبط: نارنجی ,
آخرین مطالب