تبلیغات
- اخبار روز ،متون علمی و ادبی،دانلود،آموزش وبلاگ نویسی و .. - شرهانی کجاست؟
ما ســــــــــــعی میكنیم بهترین هــــــــــــــــا را در این جـــــــــــا برایتــــــــان تــــــــدار ك ببینیم

-
-
تاریخ : جمعه 12 خرداد 1391
نویسنده : araz

با عرض تسلیت ایام سوگواری 14 و 15 خرداد این مطلب را از گوگل بلاست (g+) دوست دنیای مجازی بنام بی سیمچی گمنام  انتخاب کرده ام .

 شرهانی جایی است كه بچه های گروه تفحص زیر لب زمزمه می كنند:
خاك را یك سو بزن آرام تر خفته اینجا یار مفقود الاثر
و وقتی چیزی پیدا نمی كنند دست بغض گلویشان را می فشارد و آنها را مجبور می كند كه زیر لب نجوا كنند:
گلی گم كرده ام می جویم او را به هر گل می رسم می بویم او را
اینجا شرهانی است چه چیزی را گم كرده باشی یا گم نكرده باشی باید دنبال گم شده خودت یا دیگران بگردی. مهم این است كه هر كس هر چه پیدا كرد شادیش را با دیگران تقسیم می كند. اینجا سرزمین طلاست،معدن گنج است، اگر نقشه داشته باشی راحت به گنج می رسی،منظورم پلاك است یا هر چیزی كه می تواند به گنج یعنی شهید تو را برساند.
اینجا سرزمین گمنام هاست. سرزمین بینام و نشان ها.
اما همیشه گمنامی در بی نام و نشانی نیست اینجا مدفن فرزندان روح الله است.
اینجا شهداء شعله شعله آب شدند و در ذهن زمین حل كردیدند و عده ای كه سرشار از احساس پروانه ها هستند به دنبال چشمه ی حیاتند و شهداءچشمه حیات جاودان هستند اگر جرعه ای از صبوی معنوی شهداء بنوشی حیات ابدیت تضمین است. اینجا خاك، ندای انالحق سر می دهد و شیطان پس از قرن ها بر خاك سجده كرده، اینجا منزل و مأوای عشاقی است كه خورشید را جرعه جرعه نوشیدند و آسمانی شدند و رفتند. اینجا آیه شریفی «إنی أعلم ما لا تعلمون» را كه خدا فرموده خوب معنی می شود و سرش فاش می گردد. خدا می دانست كه مردانی می آیند از قتیله باران و از تبار نور و روشنایی و دین او را با خون رنگامیزی می كنند. خدا می دانست كه بالاتر از سرخی خون شهید رنگی نیست.
«چه غافلند دنیا پرستان و بی خبران، كه ارزش شهادت را در صحیفه های طبیعت جستجو می كنند و وصف آن را در سرودها و حماسه ها و شعر ها می جویند و در كشف آن از هنر تخیل و كتاب تعقل مدد می خواهند و حاشا كه حل این معما جز به عشق میسر نگردد.»
شرهانی، نامی است كه وجود انسان را می لرزاند و حس می كنی روی گسل زلزله ایستاده ای.
اینجا مكانی است كه هم كیش می شوی و هم مات. بی آنكه بخواهی و متوجه باشی.
در شرهانی باید دلت را خانه تكانی كنی تا شهداء را دعوت كنی تا حضور محبوبه های خدا را درك كنی و لمس نمایی.
اینجا اگر به صاحب خانه دل بدهی عرشی می شوی. آخوربین نمی شوی آخر بین می شوی. از اینجا می شود تا آسمان پل زد.
كم كم بوی سیب می وزد؛ و استخوان ها بوی مدینه می دهد.
اینجا منطقه ای است كه اگر دل به خدا بدهی رنگ خدا می گیری، رنگی ثابت و بدون تغییر. مگر غیر از این است «صبغة الله و من احسن من الله صبغة».
باد ضجه می زند و آسمان مبهوت به پس صحنه های عاشورا می نگرد.
به آنهایی می نگرد كه آمدند با برادران ایمانیشان درد دل كنند و معنی می كنند و به آنهایی نگاه می كند كه فلسفه حیات را معنی می كنند و به آنهایی نگاه می كند كه فلسفه حیات را تفسیر كردند و رفتند.
فلسفه حیات را تفسیر این دو حرف حافظ باید دانست با دوستان مروت با دشمنان مدارا، یا به عبارت آسمانی «أشداء علی الكفار رحماء بینهم».
اینجا می شود دایره المعارف غیرت و همت و... را نوشت.
اینجا باید با خاك بازی كرد و حرف زد تا حرف بزند و نشانی گنج را بدهد.
اینجا باید ساخت و سوخت تا آموخت.
اینجا شرهانی است قطعه ای از ملكوت و بهشت.
اینجا سعادت آباد است، نه شرهانی.
شرهانی نام مستعار بهشت است.
شهداء در آغوش گرم شرهانی استراحت می كنند و به خوابی ظاهری و بیداری باطنی فرو رفته اند.
شهداء حضور گرم گروه تفحص را خوب حس می كنند ولی گروه تفحص را در خماری لذت می گذارند و از فلسفه یافتن خرسندند.
باید از شیخ بپرسی كه چگونه می شود با چراغ درپی انسان بود؟
اینجا باید چراغ دلت را روشن كنی تا شهداء را ببینی. زمین شرهانی آبستن هزار هزار لیلی است باید مجنون وار به دنبال لیلی ها باشی، شرهانی شرهانی نبود، شهداء شرهانی را قدمگاه و زیارتگاه و شرهانی كردند. خدایا! خاك یا آتش؟! تو بهتر می دانی. شیطان تكبر كرده بود كه شعار «خلقتنی من نار و خلقتنه من طین» را سر داد.
من حس می كنم ابوالتكبر و ابوالنادمین شرمنده است.
الان فلسفه خلقت انسان خاكی را می داند.
اگر نار می سوزاند، خاك شرهانی هم دل را و هم وجود را می سوزاند.
اگر نار نورانیت و روشنایی دارد خاك شرهانی نیز نورانیت و روشنایی غیر قابل توصیفی را به زائران هدیه می دهد.
شرهانی قدمكاه خداست؛ شرهانی شرح دلدادگی عاشق ها و معشوق های واقعی است و نه مجازی و خیالی. شرهانی شرح آنی نیست شرح زره به زره و شرح گذشته های نه چندان دور است. شرهانی شرح زندگی افلاكیان خاك نشین است. شرهانی را باید در شرهانی جست، شرهانی پادگان خداست كه سربازانش نامریی هستند و رویایی نیستند.


ذره ذره خاك بوی باروت و خون می دهد. خاك تسبیح می گوید و ذكر.
اینجا هم می شود راه رفت و هم نمی شود هم می شود گریه كرد و هم نمی شود.
اینجا با آنجا و همه جا فرق دارد. اینجا جمال آفتاب را باید در خاك پیدا كنی خوب كه بو می كنی ریه هایت پر از شهید می شود. اصلاً شهید می شوی و آسمانی.
خاك را كه ورق ورق می زنی قصه زندگی هابیل تكرار می شود و آدم مات و مبهوت از پنجه های سرخ تاریخ.
اینجا سرزمینی است كه اندیشه های خشك شكوفا می شود و اینجا اول است باید مسیر خودت را به سمت كوچه های آسمان تغییر بدهی.
اینجا اگر عقب بمانی برای همیشه عقب مانده ای و اگر جلو بروی برای همیشه جلو می روی.
اینجا راه صد ساله را می شود یك شبه طی كرد.
كجای این زمین را باید گشت؟ هر جا كه بوی عشق بر خیزد.
فقط كافی است مقداری خاك برداری و بو كنی. مست كه شدی یقین می كنی تربت لیلی همین جاست بعد باید زیر لب زمزمه كنی :«یا لیتنی كنت ترابا» و وا اسفا سر بدهی و پل های گذشته را ترمیم و مرمت كنی و آینده را بسازی.
كجای این زمین را باید مثل صفا و مروه هروله كنی تا گناهت مثل برگ های درخت بریزد؟
كجای این زمین باید ایستاد و به خدا زل زد. كجای این زمین به خدا نزدیكتر است و دستت به خدا می رسد؟ كجای این زمین را بگرد تا خودم را پیدا كنم و تو را دریابم؟ و... كجای این زمین را باید با چشم شخم زد؟!

آری مسافرم...

مسافر این سرزمین ابدی .

مسافر قطعه ای از بهشت كه در زمین غریب مانده است




موضوعات مرتبط: مناسبت ها ,
برچسب‌ها: مناسبتها ,
آخرین مطالب